همسایه بلاگستانیمون از آب در نیاد صلوات :/
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 11:43
تنها تو خونه،خسته از کتابای درسی و تست،رفتم سراغ کتاب های مامان که شاید مثل دفعه های قبل ازین کتابای روانشناسی ای چیزی پیدا کنم و حال و هوای درسای مدرسه بپره نبود.همشون کتابای تخصصی درسُ مشق خودش بودن.داشتم کتاباشو مرتب میکردم که یه دفتر دیدم .بازش کردم. صفحه اولش سلام احوالپرسی با دفتر بود و اظه
برمیگردم
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 11:43
قرار بود کلا وب رو حذف کنم با یه عالمه تخفیف واسِ خودم اون لینکِ "کامنت خصوصی" بالای صفحه و تمام پستها رو ورداشتم و بعدِ نوشتن این پست تمام وبلاگایی که میخونم رو آنفالو میکنم . کامنتهای این پست هم بعد چهار روز خودِ بیان زحمتشو میکشه میبنده که به قول دَدی کرمِ اینکه برم چک کنم شاید کسی آپ کرده باشه ی...
واقعا چرا...
-
تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 11:17
میگن واس اینکه عزیز بشی یا باید بمیری یا باید دور بشی خانومی که تازگی ها فوت شدن و از در دیوار حرف راجب ایشون میباره که اولین زن فلان نابغه فلان.. چرا اینا قبل مرگشون اونقدرا شناخته نمیشن؟ چرا تا یکی هس میزنیم تو پرش میخوایم بکشیمش پایین و وقتی مرد میگیم خدا رحمتش کنه.آدم خوبی بود! چرا باید دیر بشه....
گاهی به کتابهایت نگاه کن
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 9:51
این پست عکس نداره کتاب هم نداره هیچی نداره فقط اومدم به نشانه اعتراض به کسایی که نمیخونن اینجا رو بگم شما که میدونید من چقد خوندن و نوشتن دوس دارم یبار به جای همون کادوهای تولد شامل خرس و عروسک و دخترونه جات که منو خوشحال میکنه،میتونستید منو با کتاب ذوق زده کنید + بازی وبلاگی هولدن
یه زخماییم هس...
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 9:51
که تا نری حموم حتی متوجه بودنشون نمیشی! :| *اشاره داره به جای اون پن شیش تا دایره جای نیش خدا میدونه چه موجوداتی!،دوتا کبودی روی مچ پا و زخم روی زانو که داره خوب هم میشه حتی!!
شما بمب بسازین
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 0:15
از همین تریبون از طراح های سوالهای تجربی ۹۷ خواستاریم: ادبیات رو سخت بدین.سخت! نرین از این بیت های ساده و روون حافظ استفاده کنین.از کتاب بیهقی درارین معنی لغت و املا و همه چی دینی رو جوری بیارین که فقط خود پیامبرا و اولادشون بتونن جواب بدن زبان انگلیسی و عربی هم طوری باشه فقط یه عربی یا خارجکی اورج
هوا را از من بگیر..
-
تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 5:47
حالا خواستید خودتون یا بقیه رو از یکی بگیرید، بگیریدولی آخه گرفتن "خیال" انصافه؟
طوفان
-
تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 5:47
عادت داره گه گاهی میاد و میره بعضی وقتا بی سر و صدا حواسش هست رد پاش نمونه حتی بعضی وقتا میاد یجوری که فقط بگه سلام دلی! و اعلام حضور کنه بعضی وقتا میاد یه چیزاییو خراب میکنه میشکنه بهم میریزه... بعضی وقتام وحشی وحشی تر از همیشه... اومده رد شده آوار کرده هر چی بوده رو روسر من و رفته... من موندمُ ای
آخر عاقبت درس خوندن
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 1:56
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
خیلی ریلکس بیخیال مرضتون بشید...آرامش برمیگرده :دی
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 20:42
طبق برنامه خودم قرار بود یک تیر شروع کنم درس خوندن رو.حساب کردم دیدم یک تیر پنج شنبه س.گفتم از شنبه.دیدم شنبه سه تیرِ و غیر رنده.بیخیال شنبه ها و یکم ها همین چن ساعت پیش بدون نگاه به ساعت که ببینم رندِ یا نه،شروع کردم.زیاد نخوندم ولی شروع کردم.شروعش مهم بود.دیگه باید بذارم کنار توجه به این مرضِ علاق...
مثلث
-
تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 22:00
یه وقتایی ناراحت میشی دلت میگیره گریه میکنی... بخاطر چی؟ که فلانی چرا اینجوریه چرا نمیفهمه چرا درکم نمیکنه چرا هر چی داد میزنم حالیش نی... همون روزا خودتم میشی یه بیشعور که نمیفهمی و خودتُ میذاری جای کسی که نمیفهمیدت... دلت میسوزه واس خودت... متاسفانه تو حال اون آدمو درک کردی..
شیوه ی چشمت هنوز هم فریب جنگ دارد...
-
تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 22:00
قرص بنفشِ مسکن روبروی چشمانم که عجیب دلم را قلقلک میدهد...بنفش،رنگ تو بود.هنوزم هست.بین خودمان بماند،هر وقت دلم گرفت و تو نبودی با مانتوی بنفش ـم بیرون زدم و آنقدر قدم زدم تااااا رسیدم به کوچه ای که فقط"بی تو من با چه حالی از آن کوچه گذشتم"میتوانست حالم را وصف کند.هر وقت دلم آغوشی مردانه از جنس "تو
چرا بعضیا انقد بیشعورانه میفهمن؟
-
تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 22:00
به من میگن عجیبه.عجیبی.خودشون تو خونه یا هر جا که باشن آروم نمیگیرن.طاقت ندارن ساعتها و روزها یه جای خاص باشن.میگن تو چطور میتونی؟ امروز پرسید "حوصله ت سر نمیره؟" با لبخند گفتم "نمیدونم...فک کنم نه" گفت "من میدونم.حوصله ای نمونده برات که بخاد سر هم بره!"
امسال،هرسال نبود
-
تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 22:00
دیروز آخرین امتحانمو دادم.آخرین روز مدرسه و سال سوم بود.از حوزه،مدرسه بالایی مدرسمون بیرونمون کردن که برین خونتون.رفتیم مدرسه خودمون.خب راستش هر چی میگردم دنبال کلمه نمیدونم چجوری بگم چیزایی رو که تو ذهنمه...فقط یه عکس به روایت تصویر اون گل صورتی منم ،آبیه نگین و سفید زرد کوثره.اون دستا هم دست منو
کرم داشت از اول نگفت حرفشو:|
-
تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 10:16
مامان و بابا تاکید بسسسیار شدیدی دارن که من تنها بیرون نرم،تنها خونه نمونم،تنها نخوابم! و کلا به خیال خودشون مراقب"تنهایی"های من ـن از حدودا ده دقیقه میانگین مکالماتمون هشت دقیقه ش اونا حرف میزنن و حرفاشون حوالی خط بالاس.همیشه هم میگن که "اگه مجبور شدی تنها بمونی درو واس کسی باز نکن" زندایی الهام
کدوم دیوار؟
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 22:41
مهمون اومده.تا دلتون بخواد.تو دلم کلی اخم کردم لعنت فرستادم به شانس و در نهایت یه نگاه به کتابای تلمبار شده جلو چشم.. منو فرستادن تو اتاق میگن نمیخوایم مزاحمت بشیم "برو تو اتاق درو ببند درستو بخون" در اتاق مشکل داره و بسته نمیشه..میام یه گوشه میشینم چند دقیقه بعد خانوما و آقایون بسیار محترم و فهمیده...
باید خیلی پررو باشم بخوام بازم سرکلاسش بشینم
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 22:41
معلم زیست: چن تا جانور دوجنسه نام ببرین ما: نخود فرنگی معلم: بچه هااااا!جانور بگین ما: خب نخود فرنگی دوجنسه س دیگه معلم: ولی فک کنم گیاه باشه نخود فرنگی.نه جانور! حالا اسم جانور دوجنسه بگین ما: آدمِ دوجنسه :))))) اون وسطا خندم گرفته بود .خیلی ریز ب
مرضیه
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 22:41
لبِ پنجره نشسته م نفس عمیق میکشم.. اینجا کم پیش میاد هوا انقد تمیز باشه.. ولی نه!زیاد طول نمیکشه بوی سیگار میاد.. پایینو نگاه میکنم یه پسرِ تکیه داده به دیوار .یه نگاه به عکسی که تو دستشه میندازه یه "مرضیــــــــه" میگه و بعد یه پک عمیق و بعدم دوشو م
حس بچه سر راهی بم دس داده
-
تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 23:01
رفتن بیرون.من باهاشون(مامان ،بابا و داداشم)قهر بودم.اونا هم قهر بودن زیر لب یکیشون یه تعارف زد که تو ام بیا.روشم اونور بود:| نرفتم دیگه با کلی خرید و خوردنی برگشتن خونه.کاری به بقیه ندارم،این سه تا منو کشته: خوبه میدونن من دماغ گیرم دفعه قبلی افتاد تو استخر و بند عینکمم پاره شد،اون وق واس هر سه تاش
این داستان،ترقه
-
تاریخ: 1395/12/23 ساعت: 18:51
امروز ترقه ترکوندن تو مدرسه فکرشو بکن مدرسه دخترونه:| صبح یه امید گفته بودیم از فردا نمیایماااااا خندید و هیچی نگفت کار سوم ریاضیا بوده.لات و شرای مدرسه انداختن گردن ما سوم تجربیا:| امید هم بی اینکه فکر کنه به سوابق یا یه رجوع کنه به عقلش چن نفرو برده دفترش میگه من به شما مشکوکم نصف بچه های کلاسمون