مامان و بابا تاکید بسسسیار شدیدی دارن که من تنها بیرون نرم،تنها خونه نمونم،تنها نخوابم! و کلا به خیال خودشون مراقب"تنهایی"های من ـن
از حدودا ده دقیقه میانگین مکالماتمون هشت دقیقه ش اونا حرف میزنن و حرفاشون حوالی خط بالاس.همیشه هم میگن که "اگه مجبور شدی تنها بمونی درو واس کسی باز نکن"
زندایی الهام اومده بود اینجا.با صابخونه های اینجا یه ساعت پیش رفته ن بیرون.قبل رفتن من نت گوشی زندایی و نقطه اتصالشو روشن کردم.وقتی رفتن باید نت قطع میشد قاعدتا ولی نشد!
با اینکه تعجب کردم که چرا هنوز وصله ولی خوشحالی قطع نشدنش اجازه نداد بیشتر فک کنم چرا قطع نشده در حالی که زنداییِ رفته؟!
صدای در میاد.آیفونشون خرابه.خودمون که کلید داریم ولی جز خودمون سه تا هر کی بیاد باید یه طبقه بریم پایین درو باز کنیم(یا بهتر بگم،باز کنم!)
یه نفر داره تند تند درو میزنه.به این زودیا چرا برگشته ن؟اصن مگه کلید ندارن؟
_کیه؟
_باز کن درو!
_میگم کیهه!:|
درو محکم تر میکوبه و:
_خواهر میگم باز کن درو
از روی پله ها سایه ی یه پسرو میبینم.نه سایه و نه صداش شبیه اونی که اجازه ورود داشت نبود.یاد حرف مامان افتادم که گفت درو باز نکن:دی .نکردم!!
انقد درو زد گفتم لابد کار مهمی داره!!!یه پله میرم پایین.یه نگاه به سر و وضعم انداختم...برگشتم بالا لباس بپوشم
آخرشم به این نتیجه رسیدم با همون لباسا از پشت در ببینم چشه
_خانوم؟درو باز کن
_بفرمایید:|
_میگم درو باز کن کارت دارم
درو در حدی که قفلش باز شه باز کردم
درو هل داد دره بیشتر باز شد و من پشت در بودم
دیدم یه کیف با مقداری دستِ مردونه اومد داخل
_کیفتون جلو در جا مونده بود!
یه "ممنون"گفتم و یه "ترسو!"با خنده ی پسرِ تحویل گرفتم به اضافه ی کیف زندایی که جلو در جا گذاشته بود:|
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل میرزاپور