رفتن بیرون.من باهاشون(مامان ،بابا و داداشم)قهر بودم.اونا هم قهر بودن
زیر لب یکیشون یه تعارف زد که تو ام بیا.روشم اونور بود:|
نرفتم دیگه
با کلی خرید و خوردنی برگشتن خونه.کاری به بقیه ندارم،این سه تا منو کشته:
خوبه میدونن من دماغ گیرم دفعه قبلی افتاد تو استخر و بند عینکمم پاره شد،اون وق واس هر سه تاشون که اینا رو دارن عینک و اینا رو خربدن،واس من نه:| -_-
حیف که قسمت قهر دونی م دیگه خسته س
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل میرزاپور