خرید بک لینک

قرص بنفشِ مسکن روبروی چشمانم که عجیب دلم را قلقلک میدهد...بنفش،رنگ تو بود.هنوزم هست.بین خودمان بماند،هر وقت دلم گرفت و تو نبودی با مانتوی بنفش ـم بیرون زدم و آنقدر قدم زدم تااااا رسیدم به کوچه ای که فقط"بی تو من با چه حالی از آن کوچه گذشتم"میتوانست حالم را وصف کند.هر وقت دلم آغوشی مردانه از جنس "تو"میخواست تی شرت بنفشی که با هزار ترس و لرز از کمد لباسهایت کش رفته بودم را میپوشیدم و خودم را بغل گرفتم...بوی تو را میدهد...راستی،هنوز متوجه نشده ای بین آن همه لباس سیاه و سفید تی شرت بنفش ت دیگر به چشم نمی خورد؟!

هیچوقت جرات نوشتن تو را نداشتم.الآن هم ندارم. فقط با خودکار بنفشی که مخصوص خط خطی کردن نام تو بود،زندگی خودم را سیاه کردم...آنقدر سیاه که الآن هر چقدر هم سبز باشی،از درجه سیاهی صفحه ی زندگی ای که با رنگ چشمانت ست شده نمیکاهد...آخ...چشمانت...لعنتی!حتی تصور آن چشم های وحشی اشک را مهمان چشم هایم میکند...آخر میدانی،آنقدر شیار های موازی ابروان و لبهای سردت را دیده ام،دیدن چشمهایی که فقط یکبار خندیده اند نمیتواند برایم عادی باشد...هربار فقط منم و عکسی از چشمهای خندانت و بوسه هایی که بر این صفحه ی سرد شیشه ای زده میشوند...

نیستی

دیگر حتی آن کوچه ی تاریک و نفس گیر با آسمان سبز و درخت های زیبایش هم نیست که بروم و زل بزنم به آن خانه ی در بنفش...

لباس آرزوهایم را هم کنده ام...لختِ لخت..نه "تو" هستی که با حضورت سرما را از دلم بیرون کنی و نه دلگرمی این روزهایم که تنِ سردم را با بوی "تو" مراقب باشد

آخخ دردِ دلم...فارماپینم کو؟

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاپور تاريخ: جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 22:00

صفحه بندی