حدودا یه هفته پیش که شروع کردم به غرغر کردن و هرچی بدبختی و مصیبت دنیاس مال منه و من خیلی بیچارم و هیچی نیستم و هیچی ندارم و این حرفا،آخرش گفت بر فرض محال اینطوری باشه،حداقل حداقلش تنت سالمه!
و من:سلامتی واس چمه!ولم کن..
اون شب دیگه مث دیوونه ها رو تخت دستامو بالا نگرفتم که بعد دیدن دستام بگم خدایا شکرت من دس دارم چش دارم که الان همین دستا رو دارم نگاه میکنم..
صبحش با یه گلودرد و سردرد ناجور بلد شدم..اون روز هیچ کاری نتونستم بکنم.لیوان آب خنک خوردنام کوفتم شد و تا دو سه روز تو تب در حال سوختن و مامانمم نبود که تا صب کنار تختم مراقبم باشه..چیز خاصی نبودا!یه سرماخوردگی..ولی بدجور حالمو گرفت
شب بعدش تو حموم چشم به ساق پام افتاد که کبود شده..دس زدم.جیییغ!درد داشت و زیرش خالی بود.گوشتش نبود.اول پوست و بعدم مستقیم استخون! حالا مامانم بود ومن در حال گریه که پام خراب شده!(که البته معلوم شد بقول اون دکتر دوست مامان یکی از ماهیچه هاش در رفته!!ما که نفهمیدم چی شد)
از خود اون مدلیم بدم میومد.آب دهنمو نمیشد قورت بدم و یکی زدم به گردنم که ای الاهی اصن قطع شی راحت شم از دست:|
هیچی دیگه،صبح روز بعدش که دیروز باشه صبح بیدار که شدم جیغ زنان ندای مااااامان گردنمو نمیشه تکون بدم سر دادم و تا چن ساعت تو همون حالت رو تخت بودم
بالاخره تونستم بلد شدم ولی گردنم راست وای نمیسه!متمایل به راست.اصنم نمیچرخه!
هفته گذشته کلا نه ساعت درس خوندم.اون دو سه روز اخر که اصن جنازه بودم با این وضع درس که بخوره تو سرم،نفس کشیدنمم درس حسابی نیس
ما که حرفی نداریم
خدایا بازم شکرت،مرسی که با این دردای به قول بقیه لوس و مسخره که تا چن روز دیگه خوب میشن حالیم کردی دفه دیگه نگم "سلامتی واس چمه"نه با یه مریضی که نشه جمش کرد..
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل میرزاپور