خرید بک لینک

1.زنگ زده میگه دلی؟دلم برات تنگ شده:(

خودش ادامه میده و میگه چیزی نمونده بابا!ناراحتی نداره که! الان هفت آبانه آخراشه دیگه!آذرم که زود میگذره.دی ماه هم که مشغول امتحانامونیم.اسفندم زود میگذره نصفشم تعطیله و فقط میمونه بهمن خــــــــــر! یه ماه مونده تا بیای :)))


2. بجزدلسوزی خودم و چن نفرخاص دلسوزی کسه دیگه ای قابل باور نیس برام.نمیدونم چرا این پشتیبان قلم چی بزور میخواد بمن بفهمونه که آیندت برام مهمه بشین درس بخون!خو عزیزم تو پول میگیری بخاطر دلسوزیات واس من..تازه هر بارم که زنگ میزنه میگه دلنیا جان؟کلاسامونو شرکت نمیکنی؟همکلاسیات میان راضیناااااا.دلنیا جان؟تو باید همه کتابای آبی رو داشته باشی!عصر بیا کانون بخر.دلنیاجان؟این آزمونای تشریحی رو شرکت کردی یا نه؟واس امتحانات مدرسه ت خیلی خوبه حتما شرکت کن

حالا شما اون حالت "کوشا جان،پشتیبانت!" رو تصور کنید واس من که وقتی ایشون زنگ میزنه میگم مامان بش بگو خوابم یا نیستم یا هرچی که هر بار با شکست مواجه میشه و مجبورم دلسوزیای الکی آبکیشو تحمل کنم..


3.سرکلاس شیمی بودیم.گوشیش زنگ خورد معذرت خواهی کردُ رفت بیرون جواب بده.تو اون فاصله ای که نبود بچه ها شروع کردن به تست زدن!! و منم حوصلم سر رفته بود با برگه روبروم یه موشک درس کردم.روش نوشتم "برای افروغه جان" و پرتابش کردم طرف میز معلم!!

وقتی برگشت موشکه رو دید گفت مال کدومتونه؟! بقیه خشمگین زیرچشی نگام میکردن که الان مورد انظباطی میزنه برامون این چکاری بود کردی.قبل اینکه بقیه بخوان لو بدن گفت: البته از شماها بعیده!!شما فوق العاده منطقی و قانون مندین ازین شیطونیا بلد نیستین ضایه س مال کیه! با لبخندُ چشمک پرتابش کرد برام گف یه تاریخ بزن روش با اسمت یادگاری نگهش دارم :دی

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاپور تاريخ: سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 5:57

صفحه بندی